علي حاتمي؛ اين آن ديگر
احمد ميراحسان
مي خواهم در اين يادداشت از درک ارتجاعي مان از مساله ملي، از مجازي سازي سنت در سينماي علي حاتمي و از موقعيت اين آن ديگر خود او حرف بزنم. در روزهاي اخير فرصتي پيش آمد و سه بار به ديدار علي حاتمي رفتم. بار نخست به دعوت سمينار «سنت در گذر زمان» در دانشگاه تهران. سخنراني ام درباره «زبان، مساله ملي و هنرهاي ايراني در سينماي علي حاتمي» بود. بار ديگر يکي از دوستان مطلب «علي حاتمي؛ مجازي سازي سنت» را براي چاپ خواست و حالا هم از من خواسته شده يادداشتي به ياد او بنويسم و نامش را مي گذارم «علي حاتمي؛ اين آن ديگر» که نشان ضرورت تعريفي پويا و واقعي است از هويت ملي. نخست اعتراف کنم که علي حاتمي شيفتگاني دارد که او را بر صدر مي نشانند. از نظر من او يکي از فيلمسازان فراموش نشدني دهه 50 است که پس از انقلاب اسلامي هم آثار درخشاني چون «حاجي واشنگتن» و «هزاردستان» آفريده است و گروهي فيلم «مادر» او را روح و نگاه ايراني و مرثيه يي بر همه آن چيزهايي مي دانند که او دوست داشت و به شکوهمندي نشان ريشه، امر کهن، اصالت و غناي قديم و هويت يک ملت مي دانست. ثبت اصيل ترين حوزه هنرهاي ايراني؛ خوشنويسي، نقاشي و نيز موسيقي را در هزاردستان، کمال الملک و دلشدگان تلاشي هوشمندانه و هنرمندانه مي توان به شمار آورد براي حفاظت از امر اصيل برابر توفان و تندخويي هاي جرياني تندرو که بر هر چيز غير از دلخواه خود مهر ممنوعيت و نفي مي زد. و از سوي ديگر اتفاقاً عده يي به طور وارونه، سينماي علي حاتمي را اگر نه زهدان، دست کم پيشگو معرفي مي کنند که پيشاپيش با تاکيد بر هويت، بازگشت به خويشتن و اصالت و امر قديم و سنت، به استقبال چنين رخدادي رفته بود. من سينماي علي حاتمي را سينمايي متفرد و يگانه مي دانم، بسيار آن را مناسب تامل و تحليل هاي نو و تاويل و شالوده شکني تشخيص مي دهم اما خود هرگز شيفته سينماي او نبوده ام. فيلم هايي که از او دوست دارم سوته دلان و حاجي واشنگتن و قسمت هايي از سريال هزاردستان است. با اين همه از سطح نازل گفت وگو با سينماي علي حاتمي و افق کوتاه نقد ژورناليستي و تکرارها و کليشه ها و مفاهيمي که با کاهلي دهان به دهان منتقدان عزيز مي چرخد و نشان ناتواني به تفکر جدي درباره اهميت اين سينما- و هر سينماي ديگري در ايران- است ناخشنودم. ميان ما رايج است که با نفي ديگران براي خود اعتباري ياوه کسب مي کنيم. در اصل من معتقدم شرايط نقد تغيير يافته و در فضاي مجازي، نقد ديگري رواج دارد با ارزش هاي نو. امروز يک دکتر در شهرستاني دورافتاده، در فضاي مجازي اينترنت، متن هاي نقد فيلمي مي آفريند که صد بار نسبت به آن هياهوي تفاخرآميز مافيايي و دربسته ارج و قيمت بيشتري دارد(اشاره به ماهنامه آدم برفی ها ) و صدها جوان در سطح نگاه تخصصي، امروز سينماي جهان را عميقاً مي شناسند و اينها ربطي به هوچيگري هاي باندي ندارد.بنا به تفاصيل فوق الذکر اگر از تکرار و سطحي گري در خصوص سينماي حاتمي حرف مي زنم به معناي عدم امکان ژرف نگري نيست. تنها پيشنهادم آن است که سينماي علي حاتمي را بنا به گفتمان هاي معاصر بازخواني کنيم، مثلاً؛ 1- افسانه سينماي ملي با درک ايدئولوژيک را مي توان نقد کرد. سينماي علي حاتمي هرگز الگوي سينماي ملي نيست. سينماي ملي که در يک سينماگر تمام مي شود يک شوخي است. درک ارتجاعي از سينماي ملي يکي از آفات و موانع مهم رشد سينماي ماست. ما با مفاهيم ثابت انگار قرن هجدهم مفهوم ملي را در قرن بيست و يکم و عصر جهاني شدن تعريف مي کنيم. هرگز امر ملي مفهومي ثابت يا مربوط به گذشته نيست. هر سينماي آوانگارد، عامه پسند، حتي مبتذل که در ايران توليد مي شود، جزيي از توليد ملي به شمار مي آيد و در مناسبات داخلي، مناسبات اقتصادي و ناظر بر زندگي در ايران هر فيلمي جزيي از توليد ملي سينماست، مثل هر کالاي ديگر، ارزشگذاري زيبايي شناختي يا فکري مقوله ديگري است.رضاشاه اشتباه مي کرد که مي انديشيد با فرمان بازگشت به دوران باستان و پيش از اسلام، ناسيوناليسم رسمي قدرت و ديکتاتوري را به حقيقت يک سويه ملي بدل مي سازد. ما هم اشتباه مي کنيم اگر دستاوردهاي نوين بشري را در قلمرو فرهنگ، آزادي، حقوق مدني، رفتار و... که مورد قبول انسان معاصر ايراني است، از قلمرو هويت ايراني و تحولات آن مطرود بداريم. پس در سينما هم همه سينماي ايران توليد ملي است.ارزشگذاري زيبايي شناختي يا بررسي تماتيک و اينکه اثري درجه الف دارد يا دال، وظيفه نقد فيلم است و نه احصاي ملي بودن و نبودن و به شيوه توتاليتر نوعي سينما را به نام سينماي ملي رواج دادن،
2- سينماي علي حاتمي با همه اصرار در زبان اصالت در حقيقت چون هر پديده يي در فضا / زمان کنوني گوياي اصالت زمان است. زبان اين سينما فاش مي کند تا چه حد پديده يي که به نظرم بيانگر روح تمدن و موقعيت ايراني است، در اين سينما ريشه دارد. اين موقعيت همان موقعيت «اين آن ديگر» است که از جدايي ما از دره سند و اقامت در اين سرزمين شروع و سپس با آميختن تمدن آريايي با تمدن بين النهرين، يونان، روم، سامي (اسلام) و مغولان و ترکان و بالاخره مکالمه با تمدن مدرن اروپايي، تا امروز ادامه يافته است؛ آميزه سنت و تجربه جديد.
3- توجه علي حاتمي به زمان آستانه يي (قاجار و آغاز پهلوي) است و بيان علايق او به همين دوره تحول متمرکز است که يک بار ديگر موقعيت اين آن را ظاهر ساخته است.
4- نوستالژي، علايق گذشته، اشيا، زبان و سنت قديم در سينماي حاتمي همچون يک شگرد براي ايجاد فرم نو به کار مي آيد و هيچ ربطي به تاييد محدوديت ها ندارد. همان قدر که سراپا ديگري شدن، ما را دچار فروپاشيدگي مي کند، اصرار بر توقف در گذشته، ما را منجمد مي سازد. لااقل اين درس را از علي حاتمي بياموزيم. سينما و ذخاير ايراني دو جزء جدانشدني و دو شگرد موفقيت اوست. موانع بر سر راه او هم نشان همان آسيب تحجرگرايي بر پيشرفت ماست.همين و بس، و فراموش نکنيم هم نقاشي کمال الملک و هم خوشنويسي هزاردستان و هم موسيقي دلشدگان، هنرهاي اين آن ديگر و نشان تحول و بهره مندي از دستامد روزگار نواند در متن زندگي ايراني،

